بر ماسه ها نوشتم
دریای هستی من
از عشق توست سرشار
این را به یاد بسپار
فریدون مشیری
داشتم فکر می کردم که شاید من قلم خوبی ندارم ..
ولی اون روزای اول که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم ، وبلاگم برای من شکل یه دفتر خاطرات رو داشت که راحت حرفهای دلم رو توش می نوشتم و هیچ وقت فکرشم نمی کردم که کی اینو میخونه .. 
مینوشتم ... برای تو می نوشتم و انگار که داشتم برای خودم می نوشتم .. من و تو نداریم که 
الان وقتی آرشیو اون روزها رو می خونم مثل این میمونه که دفتر خاطراتمو می خونمو کلی لذت میبرم ... 
ولی این روزا دارم از خودم دور میشم .. چیزایی نوشتم که دیگه خاطره ای توش نیست .. هیچی ...
دنبال علتش تو مغزم میگشتم .. چرا ؟ چرا دیگه نمی تونم اونجوری بنویسم .. ؟  اون اولا که شروع کردم .. هیچکس رو نمی شناختم .. با وجود حقیقی بودن شخصیت خودم ... کسانی که مطالبم رو می خوندن مجازی بودن .
. ولی با گذشت زمان .. آدمای اطرافم حقیقی شدن .. چه تو خود نت .. تو چت .. چه با صحبت کردن باهاشون خارج از نت ...
حقیقی شدن و شدن مثل دنیای خارج از نت ... اون بالغ درون که اجازه داده بود بدون اما و اگر هر چی میخوام بنویسم شروع کرد به قر زدن .. که چی بنویس چی ننویس ..
که اگه اینو بنویسی این فکرو میکنه یا اون فکر رو .. 
دیگه اینجا دفتر خاطراتت نیست که داری توش می نویسی ... داری تو یه دفتر می نویسی که گذاشتیش تو یه کتابخانه عمومی که هر کسی که میشناستت می تونه بخونتش .. و بعد 
دیگه آزاد نیستی داد بزنی .. دیگه آزاد نیستی عصبانی بشی .. اون بالغ درونت نمیذاره ... 
نت برات میشه مثل یه مهمونی خانوادگی .. که شاید بهت خوش بگذره .. ولی باید حواست به خیلی چیزا باشه ..
باید خیلی حرفها رو نزنی .. 
می مونی بدون حرف تو یه مهمونی .. 
اونم مهمونی که بزن برقصم نداره که سر خودت رو با اون گرم کنی ..  سخته وقتی به نت معتاد میشی ... بعد دز مصرفیت میره بالا ..
وقتی سالها ازش میگذره و دیگه بالاترین دزشم جوابگوت نیست ...چون ناخالصی پیدا کرده ..  دیگه نمی دونی به چی پناه ببری حالا شده حکایت من 
.
.
وقتی ما بانوان اراکی دوچرخه سوار می شویم !! 
|