| بعد از 13 روز .... |
بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق توست سرشار این را به یاد بسپار فریدون مشیری داشتم فکر می کردم که شاید من قلم خوبی ندارم .. ولی اون روزای اول که تازه وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم ، وبلاگم برای من شکل یه دفتر خاطرات رو داشت که راحت حرفهای دلم رو توش می نوشتم و هیچ وقت فکرشم نمی کردم که کی اینو میخونه .. مینوشتم ... برای تو می نوشتم و انگار که داشتم برای خودم می نوشتم .. الان وقتی آرشیو اون روزها رو می خونم مثل این میمونه که دفتر خاطراتمو می خونمو کلی لذت میبرم ... ولی این روزا دارم از خودم دور میشم .. چیزایی نوشتم که دیگه خاطره ای توش نیست .. هیچی ... . ولی با گذشت زمان .. آدمای اطرافم حقیقی شدن .. چه تو خود نت .. تو چت .. چه با صحبت کردن باهاشون خارج از نت ...
که اگه اینو بنویسی این فکرو میکنه یا اون فکر رو .. دیگه اینجا دفتر خاطراتت نیست که داری توش می نویسی ... داری تو یه دفتر می نویسی که گذاشتیش تو یه کتابخانه عمومی که هر کسی که میشناستت می تونه بخونتش .. دیگه آزاد نیستی داد بزنی نت برات میشه مثل یه مهمونی خانوادگی .. که شاید بهت خوش بگذره .. ولی باید حواست به خیلی چیزا باشه .. باید خیلی حرفها رو نزنی .. می مونی بدون حرف تو یه مهمونی .. اونم مهمونی که بزن برقصم نداره که سر خودت رو با اون گرم کنی .. وقتی سالها ازش میگذره و دیگه بالاترین دزشم جوابگوت نیست ...چون ناخالصی پیدا کرده .. . . وقتی ما بانوان اراکی دوچرخه سوار می شویم !!
|